خرید بک لینک

قسمت هشتم_ شوک

با تابش نور خورشید به خود میام، نمیدانم خوابیدم؟ یا احساس خوابیدن داشتم، بیش از دو شبانه روز فرصتی هر چند کوتاه برای خوابیدن فراهم نشده بود، هر چه بود از زمان نماز صبح تا طلوع آفتاب را در هشیاری نبودم، خدا میداند خواب یا بیهوشی؟!
دهانم خشک و زبانم به سقف دهان چسپیده، به سختی به پهلو چرخیده قمقه را از غلافش خارج میکنم، با تکانی مختصر متوجه خالی بودنش میشوم، نا امیدانه دربش را باز و وارونه به سمت دهانم میبرم، چند قطره آب گرما خورده با طعمی مشمئز کننده روی زبانم میچکد، این آب مزه هر چیزی میدهد جز آب، مانند اب ته حوض که ماهها زیر آفتاب مانده و گندیده باشد،
در جدل با قمقمه و تمنای اب هستم، که نزدیک شدن دو خودرو، یکی وانت لندکروزر ودیگری کامیون آ یفا ،در امداد خاکریرز به این سمت میایند، به آنها خیره میشود، دستها و پاهای آویزان از بغلشان مرا بهت زده میکند، فکر میکنم هنوز خوابم،چشمهایم را مالیده دوباره نگاه میکنم، حالا نزدیکتر شده اند، نه خواب نیستم، هر دو مملو از اجساد شهدا هستند، شهدایی که دیشب در دفاعی جانانه، جانشان را نثار کرده اند، کامیون و وانت از جلویم میگذرند و من مانند جن زده ها نظاره گر هستم تا دور شده به سوی کارون می پیچند،
هنوز در شوک دیدن این همه شهید هستم، صدایی مرا میخواند، توجه نمیکنم، دوباره صدا می آید، نزدیکتر به همراه دستی که به سویم دراز است.
-سلام دلاور چطوری؟ صدای سید است، سید عباس یکی از فرماندهان لشکر امام حسین (ع)، همه او را سید صدا میزنند و ما هم، نیم خیز شده تا بلند شوم،دست روی شانه ام میگذارد ومیگوید، نه تو را بخدا راحت باش.
بعد از حال و احوال مختصر جدا شده به سمت شمال خاکریز میرود، هنوز ده. پانزده متری دور نشده، صدای زوزه خمپاره دشمن بلند شده و من طبق عادت روی زمین دراز کش و صورتم را به زمین میچسبانم، در حالیکه دستانم به دور سرم حلقه شده، صدای مهیب انفجار در چند قدمی و پراکنده شدن ترکشها به همراه خاک وکلوخ بر سر و رویم خبر از انفجار خودرو در نزدیکم میدهد، با احتیاط صورتم را بلند کرده فروکش شدن خاک و دود را نظاره گر هستم، از سید خبری نیست!!! همانجا که چند لحظه پیش سید بود گودال بزرگی ایجاد شده، به سرعت به سمت گودال میروم ،تنها قطعاتی از بدن سید بجا مانده که بزرگترینش یک پا از مچ تا بالای ران است، مات و مبهوت با احترام بلندش کرده به سینه میفشارم، چند نفر از اطراف خودشان را به من می رسانند، مثل برق گرفته ها پای سید در بغلم و لام تا کام نمیتوانم صحبت کنم، یکی از سربازان پا را از من گرفته و با کمک دیگران قطعاتی دیگر از پیکر شهید را جمع کرده لای گونی می پیچند برای ارسال به عقب...
...این دومین شوک امروز است، تک دیشب دشمن علاوه بر خساراتی که به ما وارد کرده، فوایدی هم داشته، یکی از آنها رسیدن نیروی کمکی، آمدن آذوقه و آب و همچنین ماشین آلاتی نظیر لودر و بولدرز که در ایجاد استحکامات به ما کمک خواهد کرد، ضمن اینکه که عدم توفیق دشمن در تسخیر جاده، موجب شده تا فکر پس گرفتن آن را از سر بیرون کرده و در دور دست به فکر ایجاد خاکریزی جدید باشد. این فرصت برای ما ایجاد شده تا راحتتر تردد نماییم.
...آتش توپخانه دشمن نسبت به روزهای قبل کمتر شده، بعد از پنج روز از آغاز عملیات تازه یادمان آمده نگاهی به سر و وضع خودمان بکنیم، عرق کردن شدید زیر گرمای خرداد خوزستان از یک طرف و خوابیدن و بلند شدن روی خاک و خل با تنها یک دست لباس از طرف دیگر، موجب شده لباسها پر از لکه های شوره و خاک و بعضا خون مجروحین و شهدا شود. بدن ما که دیگر نگو ونپرس!! شوره و گبره بسته، وقتی به خودمان نگاه میکنیم خجالت میکشیم، باز جای شکرش باقیست که همه مثل هم هستیم، اگر یه آدم تمیز و مرتب پیش ما میآمد مطمئنا حالش به هم میخورد!!
دنبال بهانه میگردم که یه جوری به عقب برم شاید به آب برسم و بعد از شش روز مقداری تنم را تمیز کنم.!!
حدود ظهر مجروح شدن یکی از دوستان این بهانه را به دستم میدهد، به بهانه انتقال مجروح با آمبولانس به عقب برمیگردم، تو اورژانس صحرایی به ما میگن مجروح وضعش خرابه، زودتر باید به باند هلیکوپتر برده بشه، به سمت کارون حرکت میکنیم، توی دلم میگم آخ جان، یه تنی به آب کارون میزنم، اما متاسفانه باند موقت ساخته شده برای هلیکوپتر امداد پنج شش کیلومتر با کارون فاصله داره، بعد از تحویل مجروح از بچه ها سراغ آب را میگیرم. یکی با دستش به تانکری اشاره میکنه که اون گوشه مستقر شده، شیر تانکر را که باز میکنم،عین اب جوش، داغ داغ، یاد چایی می افتم، بدون اغراق اگر چای خشک و قوری داشتیم میتونستیم یه جای دبش بخوریم، شش روزی بود که چای نخورده بودم، دلم لک زده بود برای یه لیوان چای،...ناگزیر چفیه را از گردن باز کرده زیر شیر آب گرفته خیسش کرده و بدنم را با اون تمیز میکنم.
...موقع برگشت هنوز چند صد متری از باند دور نشدیم که شلیک بی امان پدافند هوایی خبر از تهاجم هواپیماهای دشمن میدهد، حمید قنبر پور بچه شیراز، راننده آمبولانس سرش را از پنجره بیرون کرده میگه، اینجان، بالای سر ما، حمید با یک دست در حال رانندگی با دست دیگرش هواپیماها را نشان میدهد، که یهو جلوی ما خاک عظیمی بلند شده و چند متری ذا هم نمیشه دید، حمید محکم به ترمز میزنه و من با سر میرم تو شیشه، حمید سریع از ماشین پیاده شده توی خاکها گم میشه، من سر و گردنم با خوردن به شیشه به طرز وحشتناکی درد میکنه، خدا را شکر میکنم که اون لحظه کلاه آهنی سرم بوده، اندکی خاکها که فروکش میکند، حمید را می بینم که کنار یک راکت که نصفش تو زمین فرو رفته و بقیه اش بیرون مانده، درست وسط جاده ریسه رفته و میخنده، با تعجب نگاهش میکنم و داد میزنم، بیا کنار، الان منفجر میشه، اون همچنان میخنده و از من میخواد از ماشین پیاده بشم و برم پیشش، اصرارش را که می بینم میرم پهلوش، میگم چته، چی میگی؟!
با خنده لا ینقطع میگه، نادر اگر این منفجر میشدا،...ت هم به دست مادرت نمیرسید....من ماندم که بهش چی بگم. یک راکت یک تنی درست چند متری ما وسط جاده فرو رفته و به خواست خدا منفجر نشده که اگر میشد، نه تنها ما و خودروی ما بلکه تا شعاع صد متری هر چی بود نابود میشد، اونوقت این دوست بی خیال ما هر و هر داره میخنده!!!
...ادامه دارد

برچسب: نویسنده: یلدا رادمنش تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 4:03

صفحه بندی