قسمت دهم_سکون
روز هفتم عملیات یعنی14خرداد بود، تقریبا استقرار ما بر روی جاده تثبیت شده و از طرفی با پیشروی نیروهای چپ و راست ما، یعنی پادگان حمید و مارد، تا اندازه ای عراقیها را از باز پسگیری جاده و عقب راندن ما نا امید کرده بود، اما همچنان به تلاش مذبوحانه خود ادامه میدادند، آتشبار ی بی هدف و تیر اندازی های ایضایی کار امروز عراقیها بود. بچه های شناسایی خبر از عقب نشینی عراقیها به طرف مرز و ایجاد استحکامات جدید در مقابل ما میداد، حالا وقتش بود که ضربه جدیدی به دشمن وارد کرد تا فرصت سازماندهی مجدد از او گرفته شود، به همین خاطر با ملحق شدن نیروهای تازه نفس مقرر شد تا دشمن خط جدید را مستحکم نکرده به او تاخته شود.
امروز تقریبا ساکت بود، البته ساکت به این معنی که به جای هر دقیقه چهل پنجاه گلوله توپ و خمپاره، دقیقه ای ده تا پانزده گلوله به سرمان میریختند، همین فرصت برای ما غنیمتی بود تا پای بذله گویی محمد ملاری بشینیم و کمی تجدید روحیه و قوا کنیم. به همین منظور من و محمد و یزدان کنار خاکریز و پشت به دشمن نشستیم و در حالیکه کم و بیش گلوله ها از پشت سر و سمت چپ( خرمشهر) به طرف ما شلیک میشد پای طنزهای منحصر به فرد ملاری به همراه ترانه های محلی و فولکوریک بابلی نشستیم. هنوز دقایقی نگذشته بود که یهویی ملاری فریاد زد آخ اخ...
ترتیب نشستن ما هم طوری بود که من سمت راست، یزدان سمت چپ و ملاری وسط ما بود.
من که تصور میکردم ملاری دلقک بازی در آورده تا ما را بخنداند ،یواش به پشت گردنش زدم، گفتم چه مرگته بچه!!
ملاری فریاد زد بخدا تیر خوردم، ما که باور نمیکردیم اون وسط ما دو نفر تیر خورده باشه محل نذاشتیم و مسخره اش کردیم، ملاری دستش را که به ران پای راستش گرفته بود ناله میکرد، با عصبانیتی که از او بعید بود بالا آورد و گرفت جلوی صورت من، با دیدن دست پر از خون او متعجب شدم، مونده بودم که گلوله از کجا و چطوری به ران او خورده ، در حالیکه پشت ما به خاکریز بود و از سمت خرمشهر هم گلوله می امد قاعدتا باید اول به من اثابت میکرد،
با هر زحمتی بود پای محمد را پانسمان کردیم و به عقب اعزام کردیم.
از ابتدای غروب جنب و جوش قابل ملاحظه در نیروهای ما مشهود بود و هنوز هوا تاریک نشده که منورهای عراقیها کل منطقه را به مانند روز روشن کرد، حالا دیگه عراقیها به منورهای تکی توپخانه و خمپاره انداز اکتفا نمیکردند، هواپیماهای عراقی مرتبا با منورهای دسته ای که غالبا سی و شش تایی بود کل دشت خوزستان از اهواز تا خرمشهر را پوشش داده و همه جا را زیر نظر داشتند.... ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: یلدا رادمنش